روایت دلنشین آرزو سلطانی از اوضاع کرونا در بیمارستان علی بن ابیطالب

  • شناسه خبر: 53999
روایت دلنشین آرزو سلطانی از اوضاع کرونا در بیمارستان علی بن ابیطالب

آرزو سلطانی: از بخش کرونا خارج می شوم شاید ۲ ساعت طول نکشید که در این بخش بودم اما بسیار خسته شده ام بدنم داغ است و یک لیوان آب خنک می خواهم، من عینک و کلاه هم نداشتم  و الان خوب درک می کنم که چقدر در ۷ ساعت مداوم کار کردن با این لباس ها مشکل است چند نفر از پرستارها که متوجه شدند خبر نگارم می گویند «به خط مقدم جبهه سلامت خوش آمدی».

آرزو سلطانی: از بخش کرونا خارج می شوم شاید ۲ ساعت طول نکشید که در این بخش بودم اما بسیار خسته شده ام بدنم داغ است و یک لیوان آب خنک می خواهم،
من عینک و کلاه هم نداشتم  و الان خوب درک می کنم که چقدر در ۷ ساعت مداوم کار کردن با این لباس ها مشکل است چند نفر از پرستارها که متوجه شدند خبر نگارم می گویند «به خط مقدم جبهه سلامت خوش آمدی».
به گزارش روراستی، روایت آرزو سلطانی از اوضاع کرونا در بیمارستان علی بن ابیطالب (ع) رفسنجان

گزارشی از بیمارستان در فصل شکوفه های کرونایی

آرزو سلطانی- هوای تاز و صدای آواز گنجشک هایی که درخت های سرو بیمارستان حضرت علی بن بیطالب (ع) رفسنجان را پاتوق هر روزشان قرار داده اند، گل های شب بو و چمن های خیس تازگی بهار را نوید می دهند.
اما من نمی توانم در این هوای تازه همراه با آن ها این تازگی را نفس بکشم  و بایدبه سر عت از کنار آن ها رد شوم.
وارد راهرو بیمارستان می شوم کمی آن طرف تر و در اولین اتاق بخش جراحی مردان که محل توزیع ماسک است ماسکی را تحویل می گیرم وارد اتاق روابط عمومی می شوم، دست هایم را ضد عفونی می کنم دوربین را برداشته و در راهرو شروع به قدم زدن می کنم.
چراغ بخش های مختلف که در طبقه همکف این مرکز قرار دارند خاموش و راهروها خلوت بودنشان رافریاد میکشند .
هیچ گاه فکر نمی کردم که خلوت شدن یک بیمارستان این قدر ناراحت کننده باشد چون خوب می دانستم این خلوتی از نبودن بیماری در بین همشهریانم نیست !

طبقه دوم هم همین گونه است .افراد محدودی هم که حضور دارند با ماسک و با فاصله از کنار یکدیگر عبور می کنند .
وارد طبقه سوم می شوم .جلوی پله های ورودی یک درب نرده ای برای ممانعت از ورود افراد متفرقه جوش خورده است .
دو نگهبان با لباس های آبی , کلاه ,دستکش و ماسک نشسته اند .
وقت تعویض شیفت ها است . این جا بخش های زنان و مردان مبتلا به کرونا است .

یکی از پرستارها از بخش مردان خارج می شود ،کلاه و لباس آبی رنگ یک بار مصرف و همچنین ، گان یا همان لباس سفید رنگ یکسره اش رادر می آورد ، پیراهن چهار خانه و شلوار جین به تن دارد .موهایش از شدت گرما خیس عرق و به هم چسبیده اند .
لباس هایش را داخل سطل زرد رنگی که همان جا گذاشته شده است می اندازد .
ماسکش را در می آورد. تند تند نفس عمیق می کشد . چهره اش سرخ و لب هایش از شدت تشنگی خشک شده اند .
او خیلی جوان است .
می گویم :اجازه می دهی عکس بردارم؟
با خنده می پرسد: با این قیافه؟ می گویم :همین قیافه را می خواهم نشان مردم بدهم .با خنده می گوید: نه اصلا .
پرستار دیگری از بخش داخلی زنان خارج می شود. مانند پرستار قبلی لباس هایش را در حال انداختن در سطل زرد رنگ است از او اجازه عکس گرفتن می گیرم با گان اجازه می دهداما بدون گان که چهره اش نمایان است نه .
چهره اش سرخ و خطوطی هم در آن نمایان است . یکی یکی پرستارها می آیند رو به همدیگر می گویند ای وای که چقدر هواگرم شده ، تازه اول بهار است !
یکی از آن ها بعداز این که مقنعه اش را با عجله مرتب , تلفن همراهش را نگاه می کند و می گوید :ای وای مامانم چندین بار تماس گرفته دیشب پسرم حالش خوب نبود و تب داشت باید زودتر به خانه برگردم …
یکی دیگر همان لحظه که دست هایش را با مواد ضد عفونی می شوید دندان هایش را به هم می فشارد و اشکی گوشه چشمش قل می خورد و می گوید: اوفففف …دست هایش رامچ کرده و مکث می کند دوباره دست هایش را باز می کند انگشت هایش سرخ شده و انگار بریده بریده اند وقرمزی خون از زیر پوستش نمایان است .
اومی گوید: به مواد ضد عفونی کننده حساسیت دارم و شبها هم که با پماد چرب می کنم کمی بهترم اما روز بعد دوباره همین طوری می شوم…

به بخش آی سی یو کرونا می روم دم درب ورودی با راهنمایی یکی از پرسنل بالباس های مخصوص خودم را می پوشانم .
سفره هفت سینی که در ایستگاه پرستاری چیده شده است نظرم را به خود جلب می کند .

زهرا عظیمی یکی از پرستارهای این بخش است .که از قبل او را می شناسم. به من خوش آمد میگویدو ادامه می دهد این لباس ها را که می پوشیم یاد غواصان دفاع مقدس می افتیم که همین امر باعث زنده شدن یاد شهدابرایمان می شود.
یکی ازپرسنل این بخش بر روی زمین بی حال نشسته است همکار هایش می آیند.بعد از چند لحظه سرمی به او وصل می کنند.
عظیمی می گوید : اوبیمار بر بخش و امروز از شدت خستگی ضعف کرده است.
عظیمی می گوید: کاش مردم رعایت کنند و زودتر این زمان تمام شود .به خدا خسته شده ایم .
او ادامه می دهد :من و چند تا از بچه های دیگر هم امروز حالمان خوش نیست .
با خنده ای که پشت ماسک پنهان شده است ادامه می دهد: دعا کنید گرفتار کرونا نشده باشیم .
بعداز کمی مکث توضیح میدهد: نه . این لباس هاجنسی شبیه پلاستیک داشته و خیلی گرم هستند , ما عرق می کنیم ووقتی که بیرون می رویم هوای خنک به تنمان میخورداحتمالا سرما خورده ایم …
در گوشه ای دیگر پرستاری که بطری آب به دست دارد در حال نوشاندن آن به همکارش است می بینم و بی درنگ این بخش را ترک می کنم .

وارد بخش آی سی یو ۱ کرونا که در طبقه همکف است می شوم . هر کدام از پرسنل مشغول به کار خاصی هستند . پزشکان متخصص عفونی هم این جا حضور دارند .
احساس سنگینی دارم و تنفس با ماسک برایم مشکل است .

یکی از پرستارها که پیشانی بندی بسته و بر روی آن نوشته شده است “یا زهرا “توجه ام را به خود جلب می کند . او مشغول خواندن صفحه ای از قرآن است .
کمی آن طرف تر یک فرد دیگر در حال تمیز کردن کف زمین است و در حالی که از کنارم رد می شود تاکید می کند : خواهرم ,وقتی که به خانه ات رفتی لباس هایت را در حیاط بیرون می آوری دوش می گیری بعد پیش خانواده ات می روی .ازتن صدایش متوجه میشوم که مرد است.
یکی از پرستارها هم از دور می آید و ماژیکی به دستم می دهد و می گوید: بر لباس سفیدم بنویس “سفید می پوشم تا سیاه نپوشید” وعکس من را در کانال خبری تان بگذار تا همشهری هایمان رعایت کنند.
ماژیک را می گیرم و شروع به نوشتم می کنم و از آن جا که می خواهم چروک لبا سش را باز کنم متوجه داغی آن می شوم .
دکتر ها فاطمه بهره مند و زیباشعبانی هم حضور دارند آن ها از ترخیص بیماران اخیر ابراز خرسندی می کنند . دکترسید محسن موسوی فرد هم می آید و با این که عجله دارد وقت کوتاهی برای انجام مصاحبه اختصاص می دهد.
در حالی که دارم با بیمار بر این بخش صحبت می کنم متوجه می شوم که یکی از پرستارها از من عکس می گیرد و می گوید: خدا قوت …

از بخش کرونا خارج می شوم شاید ۲ ساعت طول نکشید که در این بخش بودم اما بسیار خسته شده ام بدنم داغ است و یک لیوان آب خنک می خواهم .
من عینک و کلاه هم نداشتم . والان خوب درک میکنم که چقدر در ۷ ساعت مداوم کار کردن با این لباس ها مشکل است .
هوای عجیبی است . پرده های این دوبخش آبی,لباس ها سفید و برخی آبی بودند .اما نمیدانم چراحس رنگ خاکستری را به همراه داشتند .
به اورژانس کرونا هم سرمی زنم .پرسنل بیمارستان مرادی در این مکان مشغول به کار هستند آن ها آمده اند تا در این بحران در کنار همکارانشان در این مرکز باشند.
کانکس هایی هم در روی محوطه اورژانس قرار دارند که ۲۴ ساعته مشغول به خدمت رسانی به مراجعین قبل از ورود به اورژانس هستند .
به انبار دارویی ، لاندری (رختشوی خانه )،کنترل عفونت ، رادیو لوژی ، سی تی اسکن، هم یک سر می زنم . همه ماسک زده اند ومشغول به کارهستند.و در هر مکان که میروم نیروهای خدمات و تاسیسات حضورشان به چشم می خورد .
صدای آهنگ هایی که رییس روابط عمومی با وسواس انتخاب کرده است کمی حالم را بهتر میکند .
در حالی که قصد دارم وارد اتاق روابط عمومی شوم مرد جوانی که دستگاه نارنجی رنگی به پشت دارد مشغول پاشیدن مواد ضد عفونی کننده است که
بوی مواد من را به سرفه می اندازد.اوهم میگوید بر روی لباسم مینویسی:همشهریانم, برای این که میزبان شادی باشید به پرسنل و بیماران کرونایی خدمت میکنم ؟!و من برایش مینویسم.
به سالن بحرانی که در حال تجهز و در محوطه بیمارستان است هم یک سر می زنم . چند روز بیشتر نمی شود که داخل آن را ندیده ام . اما نمی دانم پیشرفت قابل تحسین این مکان که برای بحران کرونا و تجهیز آن به ۵۰ تخت بیمارستانی با حمایت مجتمع مس و پیگیری های مسئولین و نیروهای پشتیبانی در حال انجام است چرا باعث دلشوره ام شده و تصور پر شدن بیمارستان و کمبود جا که سبب استفاده از این سالن شود هم برایم آزار دهنده است.
امروز پانزدهمین روز شروع فصل بهار است .
گوشهایم از فشار کش ماسک درد آمده و دلم برای هوای تازه ی بهار تنگ شده است .

انتهای پیام/

برچسب ها:
بیمارستان علی بن ابیطالب پرستار پزشک رفسنجان روایت کرونا
دیدگاه‌ها
  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط روراستی منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.
در جواب نظر :