سایت تحلیلی خبری روراستی

سالروز اسارت رزمنده ای که «شکسته اما ننشسته»/ روایت محمد جعفرپور از والفجر ۳ تا پیری و دلتنگی برای رفقای شهید

همزمان با سالروز عملیات والفجر ۳ و اسارت خود در منطقه مهران، محمد جعفرپور، از رزمندگان و آزادگان دفاع مقدس، دلنوشته ای عاطفی و عمیق منتشر کرد؛ از حال و هوای جبهه‌ها تا دلتنگی برای دوستانی که «رفتند و دیگر نیامدند» و گله از روزگاری که کهنه سربازها را از یاد می‌برد.

به گزارش روراستی، محمد جعفرپور در این دلنوشته که به مناسبت ۵ مرداد، سالروز اسارتش در جریان عملیات والفجر ۳ منتشر شده، مخاطب را به روزهای داغ نبرد در مرداد ۱۳۶۲ می‌برد؛ عملیاتی که در منطقه مهران و با رمز «یا الله یا محمد یا علی» آغاز شد.

او ابتدا روایتی فشرده از این عملیات ارائه می‌دهد و یادآور می‌شود: پس از ناکامی در برخی عملیات‌های جنوب، فرماندهان تصمیم گرفتند محورهای غرب کشور هدف قرار گیرد. برای همین، «قرارگاه مشترک نجف» تشکیل شد و عملیات والفجر ۳ با هدف پاکسازی محور ایلام-مهران-دهلران و تصرف ارتفاعات مرزی طراحی شد.

وی می‌نویسد: در بامداد ۷ مرداد ۱۳۶۲ نیروهای ایرانی از سه محور حمله را آغاز کردند. در محور شمالی، لشکر ۵ نصر و لشکر ۲۷ محمد رسول‌الله(ص) به فرماندهی شهید همت پس از یازده روز نبرد سنگین، توانستند ارتفاع ۳۴۳ معروف به «کله‌قندی» را فتح کنند. در محور میانی نیز رزمندگان با وجود کانال‌های بزرگ ضد تانک، پایگاه‌های دشمن را یکی پس از دیگری آزاد کردند. اما در محور جنوبی، به دلیل استحکامات بسیار وسیع دشمن از جمله کانال‌های ضد خودرو و میادین مین، نیروها نتوانستند به اهداف نهایی برسند و پس از پیشروی محدود، با دستور فرماندهی به مواضع قبلی بازگشتند. این عملیات هفده روزه سرانجام در ۲۴ مرداد پایان یافت و حدود ۳۰۰ کیلومتر مربع از خاک ایران از جمله ارتفاعات نمکلان‌بو و زالوآب آزاد شد و جاده مهران-دهلران از تیررس دشمن خارج گردید. در این حمله، بیش از ۵ هزار عراقی کشته و زخمی و ۴۰۰ نفر اسیر شدند. از سوی دیگر، ۱۰۲۰ تن از نیروهای ایرانی نیز شهید و مفقود شدند.

اما اصل ماجرا فراتر از شرح عملیات است…

جعفرپور پس از ذکر این تاریخچه، نبض روایت را به دست دل می‌سپارد و با زبانی آمیخته به حسرت و افتخار می‌نویسد: «جنگ آمد، ما به دنبال جنگ نرفته بودیم…او از آدم‌هایی می‌گوید که هرکدام با نیتی متفاوت راهی میدان نبرد شدند: عده‌ای رنگ رزمنده گرفتند، عده‌ای رنگ رزمندگی به خود پاشیدند. عده‌ای رفتند که بروند، عده‌ای رفتند که بمانند… و در میان این صف‌بندی، او خود را در زمره کسانی می‌داند که مجبور به انتخاب شدند: ما هم آینده را برای خود ترسیم کرده بودیم، اما جنگ نزدیک‌تر از دور بود. باید این نزدیک را پاسخ می‌دادیم… ما به خونخواهی سرهای به ناحق بریده شده رفتیم.

حالا پس از گذشت دهه‌ها از آن روزها، جعفرپور چهره‌ای دیگر از یک رزمنده کهنه‌کار را نشان می‌دهد؛ چهره مردی که موهایش سپید شده و با خودش «عهدنامه» امضا کرده که دیگر هیچ لحظه‌ای را با حسرت از دست ندهد. او با لحنی صمیمی خطاب به همرزمانش می‌نویسد: خداییش من دیگر علاقه‌ای به جوان‌تر شدن ندارم، چون هرگز شما دوستان بی‌نظیرم را با موی سفید کمتر و شکم صاف‌تر عوض نمی‌کنم! تک‌تک شما را از سال ۶۰ در بسیج، پادگان آموزشی، جبهه، اسارت، زندان انفرادی الانبار عراق و بیمارستان به دست آوردم و به این دستاوردم افتخار می‌کنم.

او در فرازهای پایانی دلنوشته‌اش، بغض فروخورده‌ای را رو می‌کند که شاید میان خنده‌ها و ترانه‌های نوستالژیک دوران نوجوانی پنهان مانده باشد: وقتی بمیرم هیچ اتفاقی نمی‌افتد. نه جایی تعطیل می‌شود، نه در اخبار حرفی می‌زنند، نه خیابانی بسته می‌شود. فقط موهای مادرم سپیدتر می‌شود و پدرم شکسته‌تر… دوستانم بعد از خاکسپاری، موقع خوردن کباب، آرام‌آرام خنده‌هایشان شروع می‌شود. عشق قدیمی‌ام هم در جمع پدر و مادر و اقوامش، مرا از یاد می‌برد. تنها گورکن را خسته می‌کنم و مداحی که الکی از خوبی‌های نداشته‌ام می‌گوید!

اما نقطه پایان این روایت، تسلیم نیست.

او درست در لحظه‌ای که به نظر می‌رسد غم و تنهایی بر روایتش سایه انداخته، قامت راوی راست می‌کند و اعلام می‌کند: «ما پریشانیم اما پشیمان نیستیم. شکسته‌ایم اما نشسته نیستیم. دلخسته‌ایم اما دست‌بسته نیستیم.» و در نهایت، چراغ امیدش را فقط در «دعای خیر اولیاء خدا» روشن نگه می‌دارد و دلش را با شهیدان خوش می‌کند.

این روایت تلخ و شیرین، تصویری است از نسلی که «با پا رفتند و بی‌پا برگشتند» و حالا در هیاهوی زندگی مدرن، گاه تنها دلخوشی‌شان این است که وجدانشان از آن روزهای سخت سربلند بیرون آمده است.

خروج از نسخه موبایل