مهدی شیرازی از نوجوانی در فعالیت های انقلابی و مبارزه با رژیم طاغوت پیشگام بود و در صحنه دفاع مقدس نیز برای اسلام خدمت کرد، در این مطلب با او بیشتر آشنا می شوید.
به گزارش روراستی، تاریخ انقلاب اسلامی، روایتی جمعی است که از هزاران خاطرهٔ پراکنده و شخصی بافته شده است. هر کدام از این خاطرات، مانند تکهای از یک پازل بزرگ، بخشی از حقیقت آن روزهای پرشور را روایت میکنند. آنچه میخوانید، گزیدهای از خاطرات شفاهی آقای مهدی شیرازی است که در سالهای اوج انقلاب، نوجوانی شانزدهساله در رفسنجان بود. روایتی از فضای مدرسه، نخستین حرکتها، نقش بیبدیل نوجوانان و روحانیت، و تأثیر عمیق خانوادهای مذهبی در شکلگیری مسیر زندگی یک انقلابی. این گفتوگو، پنجرهای است به روزهای سرنوشتساز در شهر روحانیپرور رفسنجان.
من مهدی شیرازی هستم. سال ۱۳۵۷، شانزدهساله بودم و در مدرسه شریعتی درس میخواندم. در مدرسه با دوستان و همکلاسیها در مورد اوضاع کشور صحبت میکردیم. کم کم قرار میگذاشتیم و هر کاری که از دستمان برمیآمد، انجام میدادیم؛ از تظاهرات در مدرسه تا پخش اعلامیه. البته اعلامیهها محدود بود، اما بحث و گفتوگو بین ما دانشآموزان بسیار داغ بود.
در اوایل انقلاب، حدود سالهای ۱۳۵۶ و ۱۳۵۷، در مدرسه ما تشکل منسجمی وجود نداشت. برخی معلمان و دانشآموزان مخالف یا بیطرف بودند، اما عدهای هم از همان ابتدا انقلابی و همفکر ما بودند. رفتهرفته با گذشت زمان، مخالفتها کمتر و همکاریها بیشتر شد. بعد از انقلاب، «انجمن اسلامی دانشآموزان» در رفسنجان شکل گرفت. دفترش در خیابان شهدا بود و من تقریباً هر روز به آنجا سر میزدم.
در آن روزها، جوانان و نوجوانان، چه دانشآموز و چه دانشجو، حرف اول را در میدان عمل میزدند؛ از سازماندهی تظاهرات و پخش اعلامیه گرفته تا روشنگری. البته تمام اقشار مردم از پیر و جوان و زن و مرد حضور پررنگ داشتند، اما این جوانان بودند که با شور و شخصیت ویژهای که داشتند، پیشتاز بودند.
کار ما گاهی تهیه نوارهای کاست سخنرانی بود و گاهی پخش اعلامیههای دستنویس. برای مدتی هم یک دستگاه پلیکپی در خانه ما گذاشته شده بود و ما در چاپ و تکثیر اعلامیه کمک میکردیم و دستورالعملها را اجرا مینمودیم.
رفسنجان همیشه شهر مذهبی و روحانیپروری بوده است. سالها قبل از انقلاب، شخصیتهای بزرگ روحانی به این شهر میآمدند و میماندند و به روشنگری میپرداختند. از جمله این بزرگواران میتوان از مرحوم آقای پورمحمدی نام برد که همواره بانی جلسات و میزبان روحانیون بود.
پدر بزرگوار من نیز به دلیل علاقه و ارتباط با روحانیت و همچنین به واسطه برادرم که روحانی بود، همواره میزبان این بزرگان در خانه ما بود. خاطرم هست که در ماه رمضان یا دهه محرم، شخصیتهایی مانند آیتالله جنتی به خانه ما میآمدند و منبر میرفتند. حتی حضرت آیتالله خامنهای (مدظله العالی) نیز قبل از انقلاب به رفسنجان آمدند و در منزل ما اقامت و منبر داشتند. ما در خانوادهای بزرگ شدیم که راهش را درست انتخاب کرده بود و هر چه داریم، برکت همین صداقت و ایمان پدر و مادرمان است، به ویژه مادرم که سیده بود و علاقهای عجیب به اهل بیت(ع) داشت.
از خاطرات خاص آن روزها، میتوانم به شب شهادت اولین شهید رفسنجان در نیمه شعبان اشاره کنم که در مسجد جامع و پس از آن در کف خیابان شاهد آن حادثه بودم. یا روز شهادت شهید مقیمی در تظاهرات.
حتی روزهای منتهی به پیروزی انقلاب، وقتی شنیدیم نیروهایی میخواهند از رفسنجان به سمت تهران حرکت کنند، مردم به صورت خودجمع در جاده کرمان (نزدیک پمپ بنزین) تجمع کردند و راه را بستند تا مانع عبور آنها شوند.
این انقلاب با خون شهدا حفظ شده است. امروز نیز در برابر همه فشارها و مشکلات، این یاد و خون شهداست که نظام را پایدار نگه داشته است. از همرزمان آن دوران، دوستان عزیزی مثل شهید مسعود باقری و شهید علیاکبر باقری … را به یاد دارم. پس از عملیات بیتالمقدس، من و چند تن از دوستان مأمور شدیم پیکر شهدایی را که چند روز در دست دشمن مانده بود، جمعآوری و انتقال دهیم. این توفیقی بزرگ بود.
انقلاب زندگی همه را دگرگون کرد. ما مدیون شهدا هستیم و امیدواریم بتوانیم ذرهای از این دین را ادا کنیم. متأسفانه امروز ایثارگریهای آن دوران به خوبی برای نسل جوان تبیین نشده است. با جوانان باید صمیمی بود و پاسخ سوالاتشان را داد. در دوران انقلاب، به جوانان بها داده شد، آگاهی داده شد و آنها جلو افتادند. امروز هم باید همان مسیر را ادامه داد. متأسفانه در کنار پیشرفتهای مادی، کار فرهنگی لازم انجام نشده و دشمن نیز با سرمایهگذاری کلان روی فضای مجازی و شبکههای فارسیزبان، در حال جنگ نرم و تاثیرگذاری بر افکار جوانان است. ما در این عرصه کوتاهی کردهایم، به ویژه در مدارس که کمرنگ شدن فعالیتهای پرورشی ضربهای سخت بود.