در این مطلب گفتگو با خانم زهرا پورمحمدی فرزند حجت الاسلام والمسلمین شیخ عباس پورمحمدی از بانوان مبارز دوران ستمشاهی را می خوانید.
به گزارش روراستی، در سالهای پیش از انقلاب اسلامی، بسیاری از دختران مؤمن و متعهد، در رویارویی با سیاستهای ضدحجاب رژیم پهلوی، حاضر بودند حتی تحصیل را رها کنند؛ اما حجاب و اعتقادات خود را حفظ نمایند. خانم زهرا پورمحمدی، فرزند مرحوم شیخ عباس پورمحمدی از مبارزان سرشناس رفسنجان، یکی از این چهرههاست. خاطرات او روایتی زنده از فضای مذهبی و انقلابی خانوادهای پیشگام ارائه میدهد؛ از تبعید پدر تا دیدار پرمخاطره با رهبر انقلاب در تبعیدگاه. روایتی که نقش بیبدیل زنان و خانوادهها در پشتیبانی از مبارزان را به تصویر میکشد.
ترک تحصیل برای حفظ حجاب
من زهرا پورمحمدی، فرزند شیخ عباس پورمحمدی، متولد سال ۱۳۳۹ در قم هستم. در آن دوران، دختران با ورود به مقطع راهنمایی مجبور بودند بدون حجاب در مدرسه حاضر شوند. من به دلیل پایبندی به حجاب و باورهای دینی، پس از پایان کلاس پنجم ابتدایی، مدرسه را ترک کردم و دیگر بازنگشتم.
آغاز زودرس انقلاب در رفسنجان
انقلاب اسلامی در رفسنجان زودتر از بسیاری شهرهای ایران آغاز شد. زمانی که برای نخستین بار شعار «درود بر خمینی» بر دیوارها نقش بست، حتی برخی جوانان این نام را نمیشناختند. پدرم، مرحوم شیخ عباس پورمحمدی، از پیشگامان مبارزه و انقلابیون رفسنجان بود. همانگونه که مقام معظم رهبری نیز فرمودهاند: «وقتی مردم بسیاری از مناطق ایران هنوز نام امام خمینی را نشنیده بودند، مردم رفسنجان مسجدی به نام ایشان نامگذاری کرده بودند.»
همین روحیهی مبارزهطلبی پدر و برادرانم، مرا نیز به شرکت در تظاهرات ترغیب میکرد. تقریباً هر روز علیه حکومت پهلوی تظاهرات میکردیم و خانهی ما نیز میزبان جمع انقلابیون بود.
خاطرهای شیرین و پرمخاطره در تبعیدگاه
این خاطره به پیش از پیروزی انقلاب بازمیگردد؛ اما تا امروز، شیرینی و تأثیر آن در ذهنم زنده است. در نوروز سال ۱۳۵۶، به همراه همسرم و نخستین فرزندمان که تنها چند روز از تولدش میگذشت، به سراوان رفتیم تا پدرم را که در تبعید به سر میبرد، ملاقات کنیم. در همان زمان، حضرت آقا (مقام معظم رهبری) نیز در زابل تبعید بودند. ما از سراوان، همراه پدرم ـ که برای در امان ماندن از شناسایی، لباس بلوچی پوشیده بود ـ به دیدار ایشان در زابل رفتیم.
هنگام ملاقات، حضرت آقا با محبت و نگرانی فرمودند: «چرا در این گرما، با نوزادی چندروزه به اینجا آمدید؟» این دیدار کوتاه، روحیهی ما را برای ادامهی مبارزه چندین برابر کرد.
شبی در مسجد و فرار از دست ساواک
شبی برای شنیدن سخنرانی حضرت آقا به مسجد امام رفته بودیم که ناگهان مأموران ساواک به مسجد ریختند تا ایشان را دستگیر کنند. در آن لحظهی حساس، آقای کربلایی غلامحسین باقری فیوز برق مسجد را زد و فضای مسجد تاریک شد. مردم از این فرصت استفاده کردند و آقا را به سرعت به خانهی دایی من ـ که نزدیک مسجد بود ـ بردند تا در امان بمانند.
نقش تعیینکننده زنان و خانوادهها
حضور مادران، زنان و خانوادههایی که همراه فرزندان و همسرانشان در صحنه بودند، نقشی تعیینکننده در استمرار مبارزه داشت. همسر خودم نیز از فعالان مبارز در رفسنجان بود. از کودکی، نام امام خمینی در خانهی ما بر زبان جاری بود و من از این فضای انقلابی، سرشار از اشتیاق و امید بودم.
امروز که به گذشته مینگرم، میفهمم که پایداری آن نسل، تنها در سایهی ایمان راسخ و پیوند عمیق با مکتب ممکن بود. انقلاب ما ثمرهی عشقهایی بود که در سختترین شرایط از هم نگسست و امیدی بود که در تاریکترین شبها خاموش نشد. ما این راه را ادامه میدهیم نه از سر عادت، که از سر آگاهی؛ آگاهی از اینکه آزادی راستین آنجایی است که انسان تنها بندهی خدا باشد.
و این خاطرهها را بازگو میکنم، نه برای نوستالژی، بلکه برای پیوند نسلها؛ برای اینکه جوانان امروز بدانند این راه با چه بهایی گشوده شد و با چه شوق و ایثاری پایدار مانده است. باشد که در «حزب خدا» باقی بمانیم؛ همان حزبی که تنها پیروز است، حتی اگر تمام جهان در مقابلش صف ببندند.